روزی این درها گشوده خواهد شد.
..............................................................
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمیشود
نامه سرگشاده به اولین وزیر زن
من از زیر خروارها بی اعتمادی که سی سال است بر سرم آوار شده اند، به تو مینویسم.و بعد از سی قرن عصیان و اعتراض، هنوز بر سرم سنگینی میکند.
من در بلوای بی حساب و کتاب سرزمینی به دنیا آمدم که انقلابِ سرنوشتِ مرا رهبری میکرد و امیدواریِ مادرانم را شهید کرده بود و پدرانم را بی نام و نشان!
من در وعده های خوش رنگ و خیال عزت و آزادی متولد شدم تا روزی دوباره نعش استبداد را به دوش نکشم برای رهایی. نطفه ام در هیاهوی نسلی بسته شد که خمار پیروزی خون بر شمشیر بودند و قرار نبود روزی به روی هم شمشیر بکشند و خون در باده ها کنند.
من از جنس توام! زن ام! و بزرگترین آرزویم همیشه این بود که ای کاش زن نبودم.
به جای برادرم انشاء مینوشتم :"اگر روزی رئیس جمهور بشوم..." و درست مثل وقتی که آرزو میکردم روزی گنجشک ها، بچه گربه ها را شکار کنند، دست نیافتنی ها را تصویر میکردم.
برای اینکه بتوانم کسی باشم، اول باید مثل یک "مرد" روی پای خودم می ایستادم و مبارزه میکردم.
باید مثل یک "مرد"، حرفم را میزدم تا شنیده شوم.
باید "مردانه" قول میدادم تا باورم کنند.
و اینها همه باورهای تلخ تاریخ بود که بیرحمانه بر سرم آوار میشد تا هر روز تلخ تر و تلخ تر آرزو کنم که ای کاش زن نبودم و همه ی تلاشم این باشد که مثل یک مرد زندگی کنم .
برایم مهم نبود که قیمت "مرده"ام نصف "مرد" است. من حق"زنده گی" ام را کامل میخواستم.
برایم مهم نبود که مرا به نام پدرم یا شوهرم بخوانند.همه سرکشی من این بود که مرا اموال پدرم و شوهرم نخوانند! میخواستم مال خودم باشم. مالک جسمم، روحم، فکرم، مذهبم، عشقم ، احساسم.
"در من زندانیِ ستمگری بود که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد"! و باور نداشت که باید قرن های نیامده ای را انتظار بکشد که همیشه مردانش قهرمان جنگند، دانشمند و فیلسوف میشوند. شاعر و عارف میشوند. دنیا را دور میزنند و از کسی اجازه نمیگیرند تا "کسی بشوند".
تمام تاریخ باید مردی از جنس پدرانم ، دستهای باکره ام را به اسارت دستهای مردانه ای میفروخت که آب و نانم بدهد تا مرغ خانگی اش باشم، بی احساس اندکی از تعلق! و باید به ضربِ سنگِ چون تویی میمردم اگر احساس باکره ام را با کسی جز او هم آغوش میکردم.
برای بازیهای کوچک زندگی ام باید سخت میجنگیدم: که راحت بپوشم، بلند بخندم، توی خیابان قدم بزنم و سیگار بکشم و کسی خیال تلخ نکند!
وقتی هنگامه ی حضور چون من ایست، که مالک خودم هستم، وکالت و وزارت و قضاوت میشود ویترین خطرناکی که مردانگی را مستهلک میکند و امروز، چون تویی را به وزارت سپرده اند ( و نه وزارت را به تو) ، که:
از مخالفان سرسخت پیوستن به کنوانسیون امحای کلیه اشکال تبعیض علیه زنان
و مبدع طرح تفکیک جنسیتی در بیمارستانها بودی تا به برکت حضور تو، منِ زن بتوانم دردهای زنانگی ام را بی شرمساری ، یکی یکی بشمرم و شرح دهم!!!
خانم وزیر! درد من، درد پریود و پستان و رحم و مقعد نیست. درد من آزادی و عزت و استقلال و توانمندیم است که به یغما رفته است. میتوانی کاری بکنی تا بتوانم اینها را فریاد بزنم و بدون شرمساری و ترس، یکی یکی بشمرم و شرح بدهم؟
خانم وزیر! یک عمر مرا قضاوت کردند و شهادت دادند. میتوانی شرایطی را برای من؛ برای زن، فراهم کنی که بتوانم قضاوت کنم و باورم کنند تا گواهی بدهم؟
که مرده و زنده ام ، یک آدم، یک انسان کامل باشد؟
که هی نصفم نکنند؟
خانم وزیر! تو باز قربانی خواسته های تاریخ شدی تا به تو پز دهند! قربانی بازی تلخی شدی تا گرگ استبداد و استحمار را با لباس تو به جان بره های دموکراسی بیندازند.
خانم وزیر! من از جنس تو نیستم! زن ام! و آرزو نمیکنم که ای کاش زن نبودم!